اعزام نیروهای نظامی آمریکا به منطقه خلیج فارس در بستر تحولات اخیر، یک اقدام نظامی به دلیل تعهد لفظی ترامپ نسبت به حمایت از معترضان ایرانی نیست، بلکه اقدامی چندلایه است که باید آن را در چارچوب وسیع و پیچیده دیپلماسی اجبار به جهت پیگیری اهداف جنگ دوازده روزه از سوی امریکا مورد بررسی قرار داد. این رویکرد، شکلی از اعمال قدرت است که در آن، یک بازیگر بینالمللی با بهرهگیری از ابزارهای تهاجمی (نظامی، اقتصادی، روانی) و ارائه یک تهدید مشروط، تلاش میکند تا رفتار و مواضع طرف مقابل را بدون ورود به جنگ تمامعیار، وادار به تغییر کند. هدف نهایی، ایجاد یک بحران کنترلشده است که هزینههای ادامه وضع موجود برای رقیب را به مرز غیرقابل تحمل برساند و او را به میز مذاکره تحت شرایطی مشخص سوق دهد.
نقش نمایش قدرت نظامی در معماری فشار حداکثری
اعزام ناوگانها و سامانههای دفاعی، در حقیقت، تقویت بعد تهدید باورپذیر در استراتژی کلی فشار حداکثری است. این اقدام، سه کارکرد عمده دارد:1. کارکرد نمادین و روانی: نمایش آشکار برتری لجستیکی و فناورانه برای تحتتأثیر قرار دادن محاسبات راهبردی تصمیمگیرندگان و افکار عمومی منطقه.
۲. کارکرد عملیاتی: افزایش آمادگی برای پاسخ به احتمالات و کاهش زمان عکسالعمل در برابر تحرکات متصور.3. کارکرد دیپلماتیک: تبدیل شدن به یک اهرم مذاکره . هر کشتی جنگی که به منطقه اعزام میشود، به مثابه یک استدلال قوی بر سر میز مذاکره (حتی میز خیالی) عمل میکند که پیام آن «همه گزینهها روی میز است» میباشد.
پیوند متناقضنمای حمایت از معترضان و اعمال فشار همهجانبه
اظهارات حمایتی مقامات آمریکایی از تحرکات اعتراضی داخل ایران، بخشی جداییناپذیر از این معماری اجبار است. این اقدام، در پی ایجاد و تشدید یک فشار درونی دوگانه بر حاکمیت است:
- فشار از پایین: با برجستهسازی نارضایتیهای داخلی و مشروعیتبخشی نسبی به آنها در عرصه بینالمللی.
- فشار از بالا: با اعمال تحریمهای فلجکننده اقتصادی و تهدید نظامی.
این دوخطی، در تئوری، باید دولت هدف را در موضعی انفعالی قرار دهد و توان چانهزنی آن را تضعیف کند. با این حال، این رویکرد ذاتاً حاوی یک تناقض بزرگ است: از یک سو، ادعای همراهی با خواست مردم ایران را دارد و از سوی دیگر، با تشدید فشارهای اقتصادی که زندگی روزمره همان مردم را تحت تأثیر قرار میدهد، عملاً به عمق بحرانهای داخلی میافزاید. این تناقض میتواند باعث شود که این تاکتیک، نتیجه معکوس دهد و به جای تضعیف دولت، به تقویت گفتمان «مقاومت در برابر زورگویی خارجی» در داخل کشور هدف بینجامد.
مطالبات غیرواقع بینانه آمریکا: مانع اصلی در برابر دیپلماسی اجبار
کارایی دیپلماسی اجبارمنوط به معقول و دستیافتنی بودن مطالبات است. خواستههایی مانند «توقف کامل غنیسازی» یا «برچیدن برنامه موشکی بالستیک»، از چارچوب یک درخواست قابل مذاکره خارج شده و به سطح یک تسلیم راهبردی بدل میشوند. این نوع مطالبات، چند اشکال ساختاری دارند:
- تعرض به هسته سخت امنیت ملی: این خواستهها، مستقیمترین مؤلفههای امنیت ملی و اعتبار بینالمللی جمهوری اسلامی ایران را هدف میگیرند.
- نادیده گرفتن حق ذاتی دولتها: دسترسی صلحآمیز به فناوری هستهای تحت نظارت طبق ماده ۴ ان پی تی و دفاع از خود، از حقوق پذیرفتهشده دولتها در نظام بینالملل است. نادیده گرفتن این حقوق، پایه حقوقی هرگونه توافقی را سست میکند.
- عدم ارائه مسیر خروج آبرومندانه: هیچ بازیگری، به ویژه بازیگری با تاریخ و ظرفیت ایران، نمیتواند تحت فشار صرف، در مورد چنین مسائل حیاتی تسلیم شود، مگر آنکه راهی برای حفظ حداقلی از حیثیت و منافعش فراهم باشد. استراتژی فعلی چنین راهی را مسدود کرده است.
جمعبندی: آینده یک بنبست راهبردی
به نظر میرسد نمایش قدرت نظامی آمریکا در خلیج فارس، نه نشانه قوت، بلکه نشانه ناتوانی ابزارهای غیرنظامی (مانند تحریمهای یکجانبه در اجبار ایران به تسلیم است. دیپلماسی اجبارگرای فعلی، به دلیل طراحی ناقص (شامل مطالبات غیرواقعبینانه)، فقدان اجماع بینالمللی و منطقه ای و همچنین مقاومت هوشمندانه و افزایش هزینه توسط طرف مقابل، با احتمال قوی به یک بنبست راهبردی منجر خواهد شد. ادامه این روند، منطقه را در یک وضعیت شکننده و پرتنش نگاه میدارد، خطر درگیریهای تصادفی و زنجیرهای را افزایش میدهد و فضایی را برای بازیگران ثالث از جمله رژیم صهیونیستی فراهم میآورد تا نقش خود را در معادلات امنیتی منطقه پررنگتر کنند. خروج از این بنبست، مستلزم عبور از منطق حاصل جمع صفر اجبارگرایانه و حرکت به سمت دیپلماسی چندجانبهای است که همزمان به ملاحظات امنیتی واقعی همه طرفها و قواعد پایهای حقوق بینالملل احترام بگذارد.